بگذار فاصله من و تو کمتر از آنی باشد :
که می خواهـيـم و نمی توانـيـم
که می توانـيــم و نمی گـذارنــد !
بگذار ميان من و تو فاصله ای نـمـانــد
نه به خاطر خودت ،
و نه به خاطر من !
که به خاطر اين عـشـق دوسـتـم داشـتـه باش
بـيـش از آنی که من دوسـتـت دارم
دیدی ای غمگین تر از من بعد از آن دیر آشنایی آمدی خواندی برایم قصه تلخ جدایی؟ مانده ام سر در گریبان بی تو در شب های غمگین بی تو باشد همدم من یاد پیمان های دیرین آن گل سرخی که دادی در سکوت خانه پژمرد آتش عشق و محبت در خزان سینه افسرد اکنون نشسته در نگاه هم تصویر پر غرور چشمت یکدم نمی رود از یادم چشمه های پر نور چشمت آن گل سرخی که دادی در سکوت خانه پژمرد....
به پاس عشقمان هرگز
فراموشم مکن
چون شدم عاشقت
دلم را خون مکن
شدی شاه دلم
قلبم را ویران مکن
تو را هر لحظه بیشتر میخواهم
فراموشم مکن
شب و روز را ندانم
بیش از این نالانم مکن
قسم به عشقمان که تو را از جان دوست تر دارم
تقدیم به تو
در مکتب ما رسم فراموشی نیست
در مسلک ما عشق هم اغوشی نیست
مهر تو اگر به هستی ما افتاد
هرگز به سرش خیال خاموشی نیست
و صدای کفش هایش
حافظه آسفالت را زیر پا گذاشت
[مسافری؟]
برگردم که چه ؟
که بگویم آری ؛ و بپرسد کجا ؟
و بگویم از باد به بادبان
[ فلسفه می بافی
حتی اگر ماه را
با مداد سیاه هم بنویسی می درخشد ! ]
پیر مرد دندان مصنوعی اش برق میزند
و دست در عصا
از جوی باریکی نمی تواند بپرد
در ادامه
در گوش موزاییک ها نت های محزونی باقی می ماند
[نگفتی مسافری؟]
باید حتماً صادقانه دروغ بگویم
چند بام آن طرف تر
ماه را بر بند پهن کرده ام
نگران پلنگی هستم
که از ناخن هایش رویای ماه می چکد
[هذیان نگو - پرسیدم مسافری؟]
نه سنگی سنگینم که درون خود افتاده ام
آن سو تر پیرمرد
برای پریدن از جوی باریک ...
[پسرم
نهال بخت برگشته یعنی عصا !
بالش ِ کسی باش
که از خستگی بر سینه ات سر بگذارد
نه شکم سیری! ]
و صدای بریده بریده ی نت های محزونی
بر موزاییک ها
پرسیدم
مسافر
ی ؟!